ماه رمضان پارسال بود که قصد بچه دار شدنمون جدی شد و حدود یک ماه بعد یک روز صبح که نزدیک پری بود بی بی گذاشتم و با ناباوری دیدم دو تا خط پر رنگ افتاد و کمی بعدش برادر کوچیکم رو که نمیدونست دایی شده بدرقه کردم بره خونمون. تا یک روز که برم آزمایشگاه داشتم از ذوق خفه میشدم و خودمو نگه داشتم تا به همسری نگم و بعد که برگه رو از آزمایشگاه گرفتم دور بتام یه قلب کشیدم نوشتم سلام بابایی و گذاشتم تو بغل یه عروسک روی میز تا همسری ببینه بعد خلاصه که با کلی راهنمایی برگ رو دید و اولش نفهمید بعدش خوشحال شد و مثل همیشه ذوقش تو چشماش بود کلا من تو خماری رمانتیک بازیم همیشه.

روی دسک کامپیوتر هم یه پوستر فیلم رو با فتوشاپ درست کردم و عکس بی بی چک رو گذاشتم توش و اول اسم خودمو و خودش به عنوان اسم فیلم و تاریخ اکران رو به انگلیسی نوشتم و خلاصه کلی روش کار کردم چون همسر من عشق فیلمه گفتم ایده خوبیه که اصلا متوجه ش نشد تا خودم توضیح دادم خخخخ...
.gif)
و بارداری یه مامان شاغل با همه ماجراهاش (لکه بینی تا دو ماه، مرخصی برای استراحت و کمبود وزن تو ماه آخر و ...) به آخراش رسید، این یکی دو هفته آخر خیلی هیجانی و کمی هم استرس زا بود چون هم مدام باید از سلامتی نی نی مطمئن می شدیم هم یه عالمه سوال که آیا دردم می گیره، آیا می تونم طبیعی زایمان کنم، کی میرم برای زایمان، دکترم کی از مسافرت میاد، نکنه نصفه شب دردم شروع شه، کی کیسه آبم پاره میشه، نکنه پاره شه نفهمم به علاوه اینکه چون نی نی من مسئله خونرسانی جفت داشت همه ش در حال رعایت غذایی بودم که به وزن مطلوب برسه و در عین حال می ترسیدم وزنش بره بالا و نتونم طبیعی زایمان کنم چون دکترم گفته بود تا 3500 می تونی!! و سوال های اطرافیان هم که پس کی میاد هم کلافه م کرده بود انگار بچه می تونه اضافه تر اون تو بمونه!

روز 13 به در برادرم اومد دنبالم منو با خودشون بردن بیرون و عصر رفتیم دنبال همسر دم محل کارش و رفتیم خونه شون و بعدشم رفتیم خونه اون یکی برادر و آخر شب اومدیم خونه. زن داداشم برام گل گاو زبون و زعفران فراوان دم کرد که تو این چند روز چند بار خورده بودم. و کلی بگو و بخند و انگار نه انگار پا به ماهم! و شام هم جوجه خوردم که سبک باشه! ضمن اینکه از دو روز قبل هم با مشورت با دکترم ملین مصرف می کردم که باعث تحریک و القای زایمان بشه که بازم انگار نه انگار.

فردای اون روز بعد از اتمام هفته 40 همچنان هیچ علامت و دردی نداشتم برای زایمان که با دکترم تماس گرفتم و گفت برو بیمارستان. همسر سرکار بود و یه غمی هم از اینکه همسرم باهام نیست داشتم، با بیمارستان تماس گرفتم گفتن پدر و برادر با همراه داشتن شناسنامه می تونن به عنوان همراه بیان که نهار سوپ خوردم و به برادرم گفتم اومد دنبالم و یه طور خوب و مهربونی باهام رفتار می کرد و واقعا همه ش دعاش می کنم! وسایلم و مدارک لازم رو برداشتم و بعد از اینکه طرح ترافیک خریدیم رفتیم بیمارستان. برادرم رفت دنبال کارهای پذیرشم و من هم رفتم بخش زایمان ساعت حدود سه و نیم بود.
یک ماما فشارم رو چک کرد و معاینه کرد که درد نداشت (کلا معاینه های مکرری که داشتم درد نداشت) و همچنان دهانه رحمم بسته بود. بعد هم مدارک و آخرین و سونو رو دید و با دکترم تماس گرفت بعد هم گفت برو آماده شو. رفتم گان پوشیدم و دمپایی و لباسها و وسایلم رو تحویل برادرم دادم. بعدش یه کیسه که توش شکلات، آدامس، آب معدنی و خرما بود برداشتم و چیز دیگه ای اجازه ندادن ببرم.

رفتم داخل و یک ماما که بعد فهمیدم مسئولشونه گفت برو نیم ساعت قدم بزن. رفتم وضو گرفتم که نماز بخونم و بعد یک مامای خوش اخلاق که قبلا برای معاینه و ان اس تی می دیدمش گفت انمای منو انجام بدن. یه خانوم خدماتی اومد و تو یه اتاق مخصوص اینکار، گفت رو تخت دراز بکش رو به دیوار و انجام داد که درد خفیفی داشت که عذرخواهی کرد. بعدش شروع کردم به قدم زدن به همراه قرآنی که تو دستم بود. که مامای مسئول اومد گفت نیم ساعت شد گفتم نه! و بعد کمی اومد گفت کافیه و رفتم تو اتاق آخر راهرو که ماماها جلوش نشسته بودن همون اتاق لیبر( درد). دو تا مامان دیگه اونجا بودن که یکیش 8 ماهه بود و کیسه آبش پاره شده بود و از صبح اونجا بود و اون یکی رو نمی دونم که بعدا گفتن بچه ش آمپول فشار رو تحمل نکرده و بردنش سزارین.

ساعت حدود چهار و نیم بود که بستری شدم و با تماس با دکترم سرم و آمپول فشار رو شروع کردن که دکترم گفته بود تا دو تا آمپول هم می تونید باش بزنید! و ان اس تی هم بهم وصل کردن. منم قرآن خوندنم رو ادامه دادم و یک کتاب مراقبت جنین و نوزاد هم که جذاب ترین کتاب اونجا بود کنارم بود. بعد مدتی ماما گفت دردت شروع شد گفتم نه. کمی بعد پرسید که خییییلی کم بود و گفتم نمی دونم والا چون من تحمل دردم بالاست متوجه نمیشم!! ( اینو داشته باشید تا بعد)

. بعد معاینه م کرد و وزن بچه رو پرسید گفتم به سونوها اعتمادی ندارم آخری گفته 3600 ولی فک کنم 3200 باشه! خلاصه حدود ساعت 5 یا 6 بود که دردام جدی شد و دیگه نمیشد قرآن و کتاب بخونم. شروع کردم به ذکر گفتن (سوره قدر) و ماما اومد فاصله دردها رو پرسید که گفتم نمیدونم یک ربع یکبار و گفتم الان دقت میکنم که انگار ده دقیقه کمتر بود. یواش یواش شدت می گرفت و وسط دردها یک خانوم دیگه اومد و بهش آمپول فشار زدن. دردهای خانوم 8 ماهه زیاد شده بود و البته انگار در حد سر درد بود چون صداش به زور در میومد!

وسط دردها هر یک ساعت یکبار خرما می خوردم و از آب معدنی هم کمی می خوردم که بدنم بی آب نشه و انرژی داشه باشم و سعی میکردم تنفس منظم داشته باشم.

بعدش ماما مسئوله اومد معاینه م کرد و انگار گفت 4 سانت، حس کردم خیس شدم، از ماما مسئوله پرسیدم ببخشید ادراره یا کیسه آب که بعد فهمیدم کیسه آبم بودم. یک شکلات گذاشتم دهنم که حس کردم میخوام بالا بیارم و گفت دارم بالا میارم که ماما مسئوله با تعجب نگاه کرد که دویدم تو دستشویی... برگشتنی دیدم که خون برگشته تو سرم چون حواسم نبود ببندمش! یه مامای دیگه که خیلی فرز و خوش اخلاق بود اومد که با هوک ( یه میله پلاستیکی) کیسه آبم رو پاره کنه مشغول بود که ماما مسئوله گفت پاره شده و اونم با چند تا سوال مطمئن شد و رفت. دیگه رفتن به اون خانومه برسن که درداش شدید شده بود و منم وسط دردها تشویقش می کردم که ماشالله چقد صبوری، ماشالله چقد خوبی و خوش به حالت الان میری و ... که ماما فرزه گفت تو هم نزدیکی!!

و امروز همه تون آروم و خوبید!! کم کم دردها شدید میشد و روی یه نوار پشت کمرم حس می کردمش.
سعی کردم حین دردها تنفس عمیق داشته باشم ولی کم کم سخت میشد، ماما مسئوله بهم گفت رشته ت چیه؟ گفتم ... گفت لیسانست چی اونم گفتم. گفت با کی مسابقه گذاشتی؟ گفتم با خودم گفت آفرین. به ماما مسئوله گفتم چرا انقد شدید شد؟ بعد شنیدم تلفنی با دکترم حرف میزنن که زائوی شما درداش خوبه! دیگه زمان رو از دست دادم و دردا شدیدتر شده بود که معاینه م کردن و گفتن ظاهرا 6 شده. گفتم بذارین از تخت برم پایین راه برم گفت القا شدی دردات میفته یه وقت اما باشه، ولی دیدم بدتر شد دوباره رفتم رو تخت، دیگه دردا انقد زیاد بود که حال خودمو نمیفهمیدم و فقط با شروعش میگفتم بسم الله و بیشتر که میشد ناخودآگاه ناله میزدم یا زهرا... . بی اختیار سرمو تکون میدادم از درد به خودم میپیچیدم سعی کردم دانسته هامو به کار بگیرم و دستم رو به میله تخت گرفتمو و فشار میدادم یادمه بلند به دخترم می گفتم ... مامان کمک کن!

خانوم گفت بچه پسره؟ گفتم نه! دیدم اومدن یه سرم دیگه زدن و ماسک برام گذاشتن بند ماسک کنده شد و دوباره بستن گفت نفس بکش و نمیتونستم گفت فوت کن.. اون خانومه رو بردن و ماما مسئوله اومد معاینه م کنه گفت فشار بیار گفتم گفتم نه تروخدا گفت هم زمان با درد فشار بیار و من اصلا نمیفهمیدم فقط یادمه گفتم چرا نمیریم که یه خانوم مسن اومد گفت زیراندازتو بگیر به خودت و بدو. در حالیکه میگفتم یا زهرا رفتم سمت اتاق زایمان... یهو دو و برم پر شد و دوباره برام ماسک گذاشتن و دکترم رو دیدم که با تی شرت و روسری مشکی و پیش بند جلومه و انگار همه عجله دارن.

با دیدنش دلم گرم شد فک نمی کردم بیاد سر زایمانم.

اون خانوم خدماتیه که انما کرد اومد و بتادین ریخت پایین نافم دکتر گفت واسه شیوه ولی فک کنم اپیتزومی کرد که نفهمیدم، یهو فشار آوردم که ماما مسئوله گفت زور نزن. بعد بهم پگفت فوت کن. دکترم گفت با درد فشار بیار یکی دیگه که دیدم یه چیزی شبیه لوله باز کن! آورد که برد یه کوچیک ترشو آورد و بعد بهم گفت فشار بیار و ماما مسئوله هم به شکمم فشار آورد و یهو دیدم بچه رو سر و ته گرفتن بالای سرم. وااای خدا بنفش بود!

بردنش. بدنم شروع کرد به لرزیدن شدید که دکتر گفت یه چیزی تزریق کردن تو سرم. بعد بچه م رو آوردن و گذاشتن روی دلم... از شدت هیجان بلند بلند خداروشکر میکردم و میگفتم من تونستم بالاخره تونستم از همه تشکر میکردم و بهشون گفتم ممنونم که انقد خوب بودین انشالله هر چی از خدا می خواین بهتون بده. و گریه میکردم و به بچه م گفتم خوش اومدی مامان خوش اومدی..

دوباره بچه رو بردن و دکتر شروع کرد به بخیه زدن و بهش گفتم این لرز از ترسه؟ گفت نه گفتم انقد داد زدم بچه م نترسه خندید گفت همون! خیلی طول کشید تا تموم شه. درد نداشت فقط کمی آخرش و بعد گفتم خیلی بخیه خوردم گفت نه. گفتم وکیوم ضرر نداره گفت نه بند ناف بچه پیچیده بود دور گردنش میذاشتی سزارینت میکردم. ازش تشکر کردم و بهم گفت چه داروهایی برام مینویسه. اون خانوم مسنه اومد و بچه روآورد گذاشت تو بغلم بعدش گفت دست سید بهش خورده گفتم کی؟ دکترم گفت خودش! گفت شیرش بده و منم شروع کردم غنچه هم فوری شروع کرد به خوردن و دکترم رفت. بعد با ویلچر منو در حالیکه چادر سفیده رو سرم بود بردن بیرون که همسرم و مامانم و بقیه بودن و بچه رو هم باهام آوردن با دیدن همسرم بغضم ترکید و دیدم اونا هم گریه میکنند!

ساعت 10 دقیقه به ده بود و زایمان من حدود 6 ساعت طول کشیده بود. دردناک بود اما شکر خدا کوتاه بود.
اینم اضافه کنم کلا اون قسمت رمانتیک بودن همسرو عکس العملشو اینا رو که همه میگن هم نداشتم هم با نبودش هم وقتی اومد مثل همه لحظات مهم زندگیمون تودار و آروم بود و آرزو به دل موندم.

.gif)
برای همه دعا کردم و باز هم دعا میکنم خدا به همه مامان باباهای منتظر فرزند سالم، صالح، خوش قدم، خوش روزی، عاقبت بخیر هدیه کنه و بچه همه رو هم در پناه خودش حفظ کنه انشالله.
در دوران بارداری و زایمان حسااابی به خودتون برسید ( جسمی، روحی و ...)
تجسم و تفکر مثبت برای زایمان طبیعی، کلاسهای ورزش و تئوری، تحرک و پیاده روی خیلی کمک میکنه.
با افراد منفی صحبت و مشورت نکنید
تصمیمتون رو به دیگران نگید
دکتر متخصص و خوش اخلاق خیلی خوبه
برای زردی احتمالی نی نی میتونید دستگاه بیارید تا راحت تر باشید
غذای سبک (سوپ مرغ و ...) ، مایعات فراوان و مزاج نرم در روزهای آخر برای بعد زایمان کمکتون میکنه بخیه اذیتتون نکنه
توپ یوگا قبل زایمان و توالت فرنگی و بالش نشیمن بعد زایمان خیلی کمک بود برای من.
عکس بارداری هم خاطره انگیزه
ببخشید طولانی شد
پیش به سوی اتفاقای خووووووووب...
برچسب:
نویسنده: ممد رسول
تاريخ: يکشنبه
15 مرداد
1396 ساعت: 19:06