خاهربزرگه که چون تنبله کلن هیچکار نمی کرد کوچیکه نه زیاد نمی ذاشت من کاری کنم.بعد از عروسی با توجه به اینکه طبقه بالاشون بودیم توقع ازم خیلی بالا بود. اما یروز که خاهرکوچیکه رفته بود حموم و کلی لباس شسته بود داده بود مادرش پهن کنه. بماند که من اصلن عادت ندارم لباسامو بدم کسی پهن کنه! و طبیعتن لباس کسی رو هم پهن نمی کنم. تو خونه ی بابام اینا عادت بود هرکی جدا لباسای خودشو می شست و پهن می کرد فقط من گاهی لباسای بابا و داداشمو اتو می کردم. خلاصه اونروز بعدش که من رفتم پایین مادرشوهرم برگشت گفت نیومدی کمکم لباسای فلانی رو پهن کنی هلاک شدم
انگاری وظیفه منه برم لباسای اونو پهن کنم
منم هیچی نگفتم گفتم خبر نداشتم ولی خیلی ناراحت شدم. جاروبرقیشون خرابه روزای تعطیلی مادرشون دستور میداد که جاروتو بیار پایینو جارو کن
منم چندباری اینکارو کردم.ولی یروز که جمعه بود و کلی تو خونم کار داشتم و مادرش توقع کرد که چرا زودتر نیومدی (با اینکه من ده بیدارشدم یازده پایین بودم) گفتم ماشالا دو تا دختر دارین! چون خیلی دیگه داشت روش زیاد می شد عین خانم تناردیه.gif)
دیگه از اونروز یه دعوایی شدو دیگه کارکردن من تو خونشون تموم شد! دیگه هم برم فقط اگه چیزی بخورم ظرفشو میشورم همین. فقط ظرف.
ولی بازم مناسبتی چیزی مث عید نوروز و جشن نیمه شعبان و اینا باشه میرم کمک بخاطر همسرم ولی اینکه کلفتیشونو بکنم عمرن
برچسب:
نویسنده: ممد رسول